سید علی و فاطمه السادات عزیز تر از سید علی و فاطمه السادات عزیز تر از ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

خاطرات(( علی و فاطمه)) عزیزای مامان و بابا

بازی های علی و فاطمه

بازی کردن علی و فاطمه با اهن ربا ها و دردسر های اون که علی دوبار خوردشون  دفعه اول موقع خواب داشتم لباست عوض میکردم گفتی اخ گفتم چی شد گفتی خوردم رفت تو دلم گفتم چی منم ترسیده بودم گفتی اسباب بازی گفتم چی بود برو نشونم بده رفتی و اهن ربا را نشونم دادی گفتی زردم بود دیگه اخرشب سریع بردیمت دکتر ازت عکس گرفتن و وگفتن بله رفته تو روده کوچیک و فاطمه پیش مامانی بود و مامانی میگفتن فاطمه یهوو از خواب بیدارشد و گفت خدایی خدایی علی خوب بشه علییم دکتر امپول نزنه و بعدش خوابید ...
22 شهريور 1393

علی و فاطمه و دستشویی رفتن به تنهایی در سه سالگی

سلام  عزیزای مامان مامان برای اینکه خسته شده بود از بس میبردتون دستشویی تصمیم گرفت بهتون یاد بده که اگر جیش کردید خودتون بشورید خودتونا و موقع پی پی به مامان بگید (اینم خدا عمر بده مامان جونا که بهم گفت)منم طرح ستاره را اغاز کردم  دوتا کاغذ رنگی زدم در اتاقتون وتقسیم بندیش کردم و هرکس خودش میرفت دستشویی ستاره میگرفتی اولش خودتونا خیس میکردید تا میرفتید اب و باز کنید برا همین میگفتم شلوارتونا درارید با شورت برید دستشویی و وقتی امدید بیرون شلوارتونا بپوشید و چند مدتی مرتب چکتون میکردم تا اینکه موفق شدید  و هرموقع ستاره هاتون پر میشد براتون جایزه میخریدم  و این بود که دستشویی رفتن را یاد گرفتید  و دیگه من بهت...
17 مرداد 1393

تولد 3 سالگی علی و فاطمه به شمسی

  خدای مهربونم ازت ممنونم که به من اجازه دادی زنده بمانم  و تولد سه سالگی بچه هامو ببینم خدایا ممنونم که فرزندان خوبی بهم بخشیدی خدایا نمیدونم چطور شکرت را بجا اورم که شایسته سپاسگذاریت باشده علی و فاطمه ماما ن شما سه ساله  شدید و مامان براتون تولد گرفت یکی خونه مامان جون همراه مامان جون خاله و دایی و زن دایی و بچه ها  خیلی خوب بود یکبارم یزد خونه خودمون خیلذی بهتون خوش گذشت وکلی هدیه گرفتید و ذوق زده شدید و  دیروزم مامانی کیک درست کردن بردم مهد کودکتون که خاله مهدتونم براتون تولد گرفته مامانیا من لذتی که برا تولد شما بردم از هزار ن بار تولد خودم ارزشمندتر بود و دلم میخواست بهترین ها را برا تولدتون اماده ...
8 اسفند 1392